عزیز ما ، ای وصی امام عشق !

آنان که معنای «ولایت» را نمی دانند

 در کار ما سخت درمانده اند.

 که سر چشمه این تسلیم و اطاعت ومحبت درکجاست.

خودتان خوب می دانید که چقدر شما رادوست میداریم

 و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدارشما آمدیم ، 

سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .

ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما باز یافتیم .

لبخند شما شفقت صبح را داشت

و شب انزوای ما را شکست .

سر ما و قدمتان ،

 که وصی امام  عشق هستید ونائب زمان عج


 دیدیم که می شناسیمش …و تصویرش را ازپیش درخاطرداشته ایم

دیدیم که می شناسیمش، نه آن سان که دیگران را……

و نه حتی آن سان که خود را. چه کسی از خود آشناتر ؟

دیده ای هرگز که نقش غربت در چهره خویش بیند و خود را نشناسد؟

دیدیم که می شناسیمش، بیش تر از خود …

تا آنجا که خود رادراو یافتیم،

چونان نقشی سرگردان در آبگینه که صاحب خویش را باز یابد

و یا چونان سایه ای که صاحب سایه را …… و از آن پس با آفتاب خود را

بر قدمگاهش می گستردیم و شب که می رسید به او می پیوستیم.

آن صورت ازلی را چه کسی بر این لوح قدیم نقش کرده بود؟

می دیدیم که چشمانش فانی است ، اما نگاهش باقی،

می دیدیم که لبانش فانی است ، اما کلامش باقی. چشمانش منزل

 
عنایتی ازلی و دهانش معبر فیضی ازلی و دستانش... چه بگویم ؟

کاش گوش نامحرمان نمی شنید .

پهندشت «حدوث» افقی بود تا «طلعت ازلی» او را اظهار کند

و «زمان فانی»، آینه ای که آن

«صورت سرمدی را دیدیم که می شناسیمش،

و او همان استکه ازاین پیش طلعتش رادر آب و خاک و باد و آتش دیده ایم

در خورشید آنگاه می تابد، در ابر آنگاه که می بارد،

در آب باران آنگاه که در جست و جوی گودال ها و دره ها برمی آید ،

در شفقت صبح در صراحت ظهر درحجب شب در رقّت مه و

در حزن غروب نخلستان، در شکافتن دانه ها و در شکفتن غنچه ها ...

 در عشق پروانه و در سوختن شمع.

دیدیم که می شناسیمش و آن «عهد» تازه شد. شمع می میرد

 و پروانه می سوزد تا آن عهد جاودانه شود، عهدی که آتش او

 با بال های ما بسته است .دیدیم که می شناسیمش و


دوستش داریم،آن همه که آفتابگردان آفتاب را آن همه که دریاماه را..

و او نیز ما را دوست میدارد ، آن همه که معنا لفظ را.

دیدیم که می شناسیمش ،ازآن جاذبه ایکه بالها رابسوی او میگشود

،از آن قبای اشک که بر اندامش دوخته بود، از آنکه می سوخت

و با اشک از چشمان خویش فرو میریخت

و فانی می شد در نوری سرمدی ،

 همان نوری که مبدآ ازلی ادم و عالم است و مقصد ابدی آن.


آب میگذرد، اما این نقش سرمدی فراتر از گذشتن بر نشسته است .

چشمانش بسته شد،اما نگاهش باقی ماند ، دهانش بسته شد

،اما کلامش باقی ماند.

زمین مهبط است، نه خانه وصل. در این جا نور از نار می زاید

و بقا در فنا است وقرار در بی قراری. زمین معبر است و نه مقر...

و ما می دانستیم .

پروانه ای دوران دگردیسی اش رابه پایان برد و بال گشود و پیله اش

چون لفضی تهی از معنا ، از شاخه درخت فرو افتاد .

رشته وحی گسست

و ما ماندیم و عقلمان. عصر بینات به پایان رسید و

سیر سیرکی نوحه غربت را زمزمه میکرد. خانه،

چشم بر زمین و اسمان بست

و در ظلمت پشت پلک ها یش پنهان شد. پرده ها


را آویختیم تا چشمانمان به لاشه سرد و بی روح زمین نیفتد و

 درخود ماندیم و یتیمانه گریستیم.

دیری نپایید که ماه بر آمد و در آینه خود را نگریست

و شب پرک ها بال به شیشه


کوفتند تا راهی به دشت شناور در ماهتاب بیابند.



تاريخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رامین خورنـــــــژاد(حسینی) | نظرات ()
  • ام جی | سیستان دانلود