مختارنامه

مختار کیست و حقیقت قیام او چه بود؟




هنگامی که سرهای شهدای کربلا را در کوفه به نزد عبیدالله‌بن‌زیاد ملعون آوردند، دستور داد مختار را با بند و زنجیر از زندان بیرون آورده و به نزد او ببرند. به او گفت: پسر ابی‌عبید! این سرهای آل‌علی(ع) و پیروان آن‌هاست. به این سرها نگاه کن تا غم و غصّه‌ات هزار برابر شود.

مختار گفت: ای پسرزیاد! هر چه بکاری همان را درو می‌کنی. و زار زار به گریه افتاد. ابن‌زیاد دستور داد مختار را به زندان برگردانند. مختار مدتها در زندان بود و هیچ چاره‌ای سراغ نداشت، تا اینکه کثیر معلّم را به زندان انداختند. کثیر مکتب‌دار بود و در مکتب او بیشتر کودکان، بچه‌های دشمنان اهل بیت(ع) بودند.

روزی می‌خواست آب بنوشد، به یاد تشنگی حضرت سیدالشهدا(ع) و یارانش افتاد، آب نخورد و به گریه افتاد و بی‌اختیار گفت: «لعنت خدا بر کسانی باد که حسین‌بن‌علی(ع) و فرزندان او را با لب تشنه شهید کردند». پسر سنان‌بن‌انس وقتی از مکتب به خانه برگشت، ماجرا را برای پدر خود بازگو کرد. سنان‌بن‌انس ملعون پسر را برداشت و به دارالاماره رفت و به عبیدالله‌بن‌زیاد گفت: «کار شیعیان به جایی رسیده که همة ما را لعنت می‌کنند، آن‌هم در مکتب».

عبیدالله ماجرا را از پسر سنان پرسید و دستور داد کثیر معلّم را دستگیر کنند و به زندان بیندازند. مأموران ابن‌زیاد عمامة کثیر را به گردنش انداختند و او را پای برهنه و کشان‌کشان به زندان بردند. پیرمرد بیچاره سرش را روی زانو نهاده بود و متفکر و غمگین به عاقبت خود می‌اندیشید که صدای ناله‌ای به گوشش رسید. سر برداشت و در سیاهچال به دنبال صاحب صدا گشت. جوانی را دید از سر تا پا دربند و زنجیر، که موهای سر و ریش و ناخن‌هایش دراز شده بود.

پیش رفت و پرسید:

ـ چه گناهی کرده‌ای که این طور زنجیرت کرده‌اند؟ جوان گفت: من مختاربن‌ابی‌عبیدثقفی هستم. می‌خواستم به یاری امام خود حسین‌بن‌علی(ع) بروم، پس از شهادت مسلم‌بن‌عقیل مرا دستگیر کردند. تو که هستی؟ کثیر که از ملاقات مختار خوشحال شده بود، خود را معرفی کرد و ماجرای مکتب را به او گفت. مختار به او گفت: نگران نباش! والدین بچه‌ها به زودی چاره‌ای برای رهایی تو پیدا می‌کنند.

من چاره‌ای ندارم. پیش‌بینی مختار درست از آب درآمد. روز آزادی کثیر معلّم، مختار، نامه‌ای را که به عبدالله‌بن‌عمر شوهر خواهر خود نوشته بود به او سپرد. کثیر پس از آزادی به مدینه رفت و نامه را به عبدالله‌بن‌عمر داد. صفیّه خواهر مختار به قدری گریه و زاری کرد که عبدالله‌ ناچار شد نامه‌ای به یزیدبن‌معاویه بنویسد و مختار را شفاعت کند. یزید از اینکه پسر خلیفة دوّم او را قابل دانسته و برایش نامه فرستاده است، خوشحال شد و فوراً نامه‌ای به عبیدالله‌بن‌زیاد نوشت و به او فرمان داد مختار را آزاد کند.

ابن‌زیاد ملعون با اینکه قصد ریختن خون مختار را داشت، ناچار شد او را از زندان بیرون بیاورد. وقتی مختار را به دارالاماره آوردند به او گفت: اگر بعد از سه روز تو را در کوفه ببینم، دستور می‌دهم گردنت را بزنند. مختار فردای آن روز، راه حجاز را در پیش گرفت و گاهی در طائف بود، گاهی به مکه می‌آمد و غالباً در مدینه بسر می‌برد و به خدمت امام زین‌العابدین(ع) و محمّد حنفیه می‌رسید و مدام به قیام علیه‌ بنی‌امیه می‌اندیشید. * مختار در طائف بود که به او خبر دادند شیعیان کوفه به رهبری سلیمان‌بن‌صُرد و مسیّب‌بن‌نجبه و عبدالله‌بن‌وال قیام کرده و اغلب آن‌ها به دست سپاه ابن‌زیاد به شهادت رسیده‌اند. هفت روز برای آن‌ها عزاداری کرد و رو به مکّه نهاد. وقتی به مکه رسید که سپاه شام به فرماندهی حَصِیْن‌بن‌نُمیر، مکه را محاصره کرده و با سپاه عبدالله‌بن‌زبیر که ادعای خلافت داشت، می‌جنگیدند.

مختار به یاری ابن‌زبیر رفت و با او بیعت کرد، به شرط آنکه اهل بیت(ع) را نیازارد و پس از پیروزی، حکومت کوفه را به مختار بدهد. مختار دلیرانه با سپاه شام جنگید و با عبدالله‌بن‌زیبر همراه بود تا خبر آمد که یزیدبن‌معاویه مُرده و به جهنم رفته است. سپاه شام از محاصرة مکه دست برداشتند و برگشتند. عبدالله‌بن‌زبیر در مکه به خلافت نشست و با اینکه شرط کرده و سوگند خورده بود، عبدالله‌بن‌مطیع را به امارت عراق فرستاد و حکومت کوفه را به عبدالله‌بن‌یزید انصاری داد و علناً به اهل‌بیت‌پیامبر(ص) اهانت می‌کرد. مختار به مدینه رفت و از محمدبن‌حنیفه برای قیام علیه بنی‌امیه کسب اجازه کرد و به کوفه برگشت.

مردم کوفه از عبدالله‌بن‌مطیع استقبال نکردند و شیعیان که در خانة سایب‌بن‌مالک جمع شده بودند و قصد شورش داشتند، به مختار که در دهی اطراف کوفه بسر می‌برد، نامه‌ای نوشتند و او را از قصد خود آگاه کردند. مختار به شهر آمد و به نزد آن‌ها رفت. به او گفتند: «کی قیام خواهی کرد؟» گفت: «همین امروز». گفتند: «قیام ما وقتی مؤثر واقع خواهد شد که ابراهیم‌بن‌مالک‌اشتر با تو بیعت کند و با ما همراه باشد. در آن صورت از هیچ دشمنی نمی‌ترسیم». مختار گروهی را به نزد ابراهیم فرستاد. ابراهیم شرایط خود را گفت. مختار به نزد ابراهیم رفت و اجازه‌نامه‌ای را که برای قیام از محمدحنفیه گرفته بود، به او نشان داد. ابراهیم با مختار قرار گذاشت که فردای آن روز برای بیعت به خانة مختار برود. وقتی مختار خبر آمدن ابراهیم اشتر را شنید، از شادی پابرهنه بیرون دوید و ابراهیم را در آغوش کشید و همراه با بزرگان شیعه به خانه رفتند. مختار مردی سخنور بود و چنان از مصائب اهل‌بیت‌علیهم السّلام و فاجعة کربلا یاد کرد، که ابراهیم و اهل مجلس به گریه افتادند...


سپس مختار به ابراهیم گفت: «چاره چیست و تو چه می‌فرمایی؟» ابراهیم پاسخ داد: «من چاره‌ای جز قیام نمی‌بینم. با تو بیعت می‌کنم همانگونه که دیگر شیعیان بیعت کرده‌اند. ان‌شاءالله شام را زیر و زبر می‌کنیم و قاتلان اباعبدالله‌الحسین(ع) را به سزای اعمالشان می‌رسانیم». بعد دست مختار را گرفت و با او بیعت کرد. همة شیعیان شاد شدند، قرار گذاشتند که شب پنجشنبه قیام کنند و علامت قیام این باشد که هر کس با مختار بیعت کرده است روی پشت بام خانة خود، آتش روشن کند و تا آن روز هر کس، هر اندازه می‌تواند سلاح تهیه کند. * عبدالله‌بن‌مطیع همان شب از جاسوسان خود شنید که مختار و شیعیان قصد شورش دارند. همة کشندگان سیدالشهدا(ع) را به دارالاماره دعوت کرد و به آن‌ها گفت: «همة شما در کربلا بوده‌اید و می‌دانید که اگر مختار پیروز شود، همان بلایی را به سر شما می‌آورد که شما به سر حسین(ع) و خاندان او در آورده‌اید». یکی از اشقیا گفت: «بدتر خواهد کرد، هیچ چاره‌ای نیست مگر اینکه ما پیشدستی کنیم و به او حمله ببریم».

قرار گذاشتند همة محلّه‌های کوفه را محاصره کنند تا هیچ‌کس نتواند به کمک مختار برود. عبدالله‌بن‌مطیع، کعب‌بن‌کعب را به محلّة جُبانه فرستاد و به او گفت: «هر شیعه‌ای را که دیدی، بی‌درنگ او را بکش». زِحربن‌قیس را به میدان سالم فرستاد. شمر ملعون را به محلة بنی‌کِنده فرستاد و یزیدبن‌حارث را به محلة بنی مَزاد. به شبث‌بن‌ربعی گفت: «تو با سواران خود در سبخه باش که به دیگران کمک برسانی». و همینطور هر یک از کفّار را با گروهی به محله‌ای روانه کرد و همة راه‌ها و گذرها و محلّه‌‌ها به محاصره درآمد. ایاس‌بن‌مضارب هم با دویست‌ سوار و پنجاه‌ پیاده‌ با 10‌ مشعل در بازارها می‌گشتند و نگهبانی می‌دادند. اتفاقاً آن شب ابراهیم اشتر با صد مرد از خاندان خود که همه در رکاب امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام جنگیده بودند، به قصد رفتن به خانة مختار، سواره به راه افتادند. همه شمشیر حمایل کرده بودند، امّا نیزه نداشتند. رسم عرب بود که همیشه مسلح باشند.

امّا هنگامی نیزه به دست می‌گرفتند که می‌خواستند به جنگ بروند. یکی از دوستان ابراهیم به او گفت: «ای پسر مالک! به عبدالله بن‌مطیع خبر داده‌اند که مختار قصد خروج دارد و ایاس‌بن‌مضارب با دویست‌ سوار و پنجاه‌ پیاده در بازار کمین کرده است، امشب از آنها بر حذر باش و از راه بازار مرو». ابراهیم گفت: «پسر مضارب با پنج هزار مرد هم نمی‌تواند مرا بگیرد. به خدا قسم مگر از راه بازار به سوی خانة مختار نمی‌روم». و همراه با سواران خود به طرف بازار به حرکت درآمد. در میان بازار بزازّان سپاه ابراهیم و سپاه ایاس‌بن‌مضارب روبه‌رو شدند. ایاس فکر می‌کرد سواران عبدالله‌بن‌مطیع‌اند، پیش آمد و پرسید: «کیستید؟». ابراهیم با خونسردی گفت: « منم، ابراهیم‌بن‌مالک‌اشتر نخعی، شاگرد و دست‌پرورده امیرالمؤمنین‌علی‌بن‌ابیطالب(ع)».

ایاس گفت: «معلوم می‌شود دنبال شر می‌گردی، هرشب سواره از این طرف کوفه به آن طرف می‌روی که چه کنی؟» ابراهیم گفت: «من فکر می‌کردم که آزادم و اختیار خود را دارم، بعد از این از تو مردک ملعون اجازه می‌گیرم». ایاس گفت: «من رها نمی‌کنم که هر جا دلت بخواهد بروی». ابراهیم جواب داد: «اگر رفت‌وآمد من باعث ناراحتی تو می‌شود، از خانه بیرون نمی‌آیم که تو خوشحال باشی». ایاس از لحن تمسخرآمیز ابراهیم خشمگین شد و گفت: «حرف زدن با تو فایده‌ای ندارد، الآن می‌گویم دستگیرت کنند و به نزد عبدالله‌بن‌مطیع ببرند». ابراهیم گفت: «عبدالله‌بن‌مطیع امروز امیر است، شاید فردا دیگری امیر باشد، امّا تو ناچاری با ما زندگی کنی». ایاس به یاران خود دستور داد ابراهیم را دستگیر کنند. در میان سپاه ایاس، مردی بود به نام قطن که دوست ابراهیم بود و نیزة بلندی در دست داشت. ابراهیم او را به نزد خود فرا خواند و نیزه را از دست او گرفت، تکان داد و گفت: «نیزة محکمی است» و بی‌درنگ آن را در سینة ایاس فرو برد. ایاس از پشت اسب به زمین افتاد و یارانش فرار کردند. ابراهیم به غلام خود دستور داد سرِ ایاس را از تن جدا کند تا آن را به نزد مختار ببرند.

هنگامی که ابراهیم و یارانش به نزد مختار رسیدند. ابراهیم گفت: «صلاح کار در این است که همین امشب قیام کنیم» بعد ماجرای محاصره شدن محلّه‌ها و درگیری خود را با ایاس‌بن‌مضارب برای مختار تعریف کرد. مختار سر ایاس را که دید، خوشحال شد و گفت: «این دلیل پیروزی است، همین امشب قیام می‌کنیم. امیدوارم که بر همه دشمنان همین طور پیروز شویم که تو بر ایاس پیروز شده‌ای». بعد دستور داد روی پشت بام‌ها آتش روشن کنند. سی‌و‌هفت مرد از یاران مختار که در همسایگی او بودند به دستور او عمل کردند و طبل قیام زدند، ولولة طبل و هیاهوی مردم در فضای شبانگاهی طنین افکند، امّا کسی به یاری مختار نیامد. زیرا وعدة آنها شب پنجشنبه بود و مختار و ابراهیم ناچار شده بودند شب سه‌شنبه قیام کنند.

ابراهیم گفت: «شاید نمی‌توانند از خانه‌ها بیرون بیایند. عبدالله‌بن‌مطیع تمام محلّه‌ها را از سوار و پیاده پر کرده است. تو همین جا باش! من می‌روم و تلاش می‌کنم به مردم خبر بدهم که ناچار شده‌ایم زودتر قیام کنیم». عبدالله‌بن‌مطیع وقتی از کشته شدن ایاس‌بن‌مضارب آگاه شد، راشد پسر ایاس را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: «ابراهیم اشتر پدرت را کشت و سرش را به نزد مختار برد». راشد به گریه و زاری افتاد. عبدالله‌بن‌مطیع به او نهیب زد که: «گریه و زاری را برای زن‌ها بگذار! همین الآن سوار شو و سپاه پدرت را با خود به همراه ببر و سعی کن همین امشب انتقام پدرت را از ابراهیم بگیری». ابراهیم در کوفه به دنبال شیعیان می‌گشت تا آن‌ها را به کمک مختار بفرستد و راشدبن‌ایاس و عمرو بن حجاج به دنبال او می‌گشتند و هر یک از طرفی می‌رفتند. در نزدیکی مسجد فاطمی ابراهیم و عمرو با یکدیگر روبه رو شدند.

عمرو گفت: «کیستی؟» ابراهیم گفت: «منم، ابراهیم بن‌مالک‌اشتر نخعی، تو کیستی و به دنبال چه کسی می‌گردی؟» عمرو گفت: « دشمن تو و امام تو، عمرو بن‌حجاج، به دنبال سر تو می‌گردم». ابراهیم خشمگین شد و نعره‌ای رعدآسا زد و همراه با یاران خود به سپاه عمرو حمله بُرد. چهل‌تن از سپاه عمرو کشته شد و بقیه فرار کردند. ابراهیم و یارانش محلّه به محلّه می‌رفتند و فریاد می‌کشیدند و مردم را از قیام مختار خبر می‌دادند. بُشربن‌مازن مخفیانه به محلّة شاکریه رفت و به شیعیان آنجا خبر داد که مختار خروج کرده است. هزاروچهارصد مرد مسلح بیرون آمدند و در حالی‌که فریاد می‌زدند: «یالثارت‌الحسین(ع)»، به سپاه کعب‌بن‌کعب حمله کردند. کعب وحشت‌زده فرار کرد و افرادش هر یک از سویی گریختند. و سپاه شیعیان به یاری مختار آمدند.

عبدالله‌بن‌مطیع که عرصه را بر خود تنگ می‌دید. تصمیم گرفت یاران خود را به نبرد مختار بفرستد. شبث‌بن‌ربعی را با دوهزار سوار فرستاد و گفت: «تو از سمت راست به مختار حمله کن». دوهزار سوار نیز به ایاس‌بن‌مضارب سپرد و گفت: «تو از سمت چپ به مختار حمله کن، تا به خود بجنبد، او را دستگیر کرده‌اید. اگر توانستید او را زنده به نزد من بیاورید، اگر نشد سرش را برایم بفرستید». مختار، ابراهیم را به مقابله با شبث‌بن‌ربعی فرستاد و یزیدبن‌انس را به رویارویی با راشدبن‌ایاس. ابراهیم پس از آنکه سپاه شبث را شکست داد، به یاری یزیدبن‌انس رفت و هنگامی رسید که آن دو قصد جنگ تن‌به‌تن داشتند. ابراهیم خود را به میان معرکه انداخت و گفت: «ای پسر ایاس! می‌دانی که پدرت را من کشته‌ام.

بهتر است با من بجنگی». راشد خشمگین شد و به ابراهیم حمله کرد، دو ضربة شمشیر میان هردو ردوبدل شد، راشد ضربة سوم را غافلگیرانه و محکم فرود آورد و ابراهیم آن را به سختی رد کرد و اسب را به تاخت درآورد و چنان ضربتی بر سر راشد زد که او را تا کمر به دو نیم کرد و از اسب به زمین انداخت. سپاه مختار به دشمنان حمله بردند و آن‌ها را تارومار کردند. هنگامی که شیعیان با خبر شدند که دشمن محلّه‌ها را رها کرده است، گروه‌گروه، جوشان‌ و‌ خروشان به سوی خانة مختار به راه افتادند. از آن طرف عبدالله‌بن‌مطیع سران سپاه خود را جمع کرد و به آن‌ها گفت: «نباید بگذاریم شیعیان بر ما پیروز شوند، وگرنه با ما کاری می‌کنند که تا روز قیامت بازگو خواهد شد». عمروبن‌حجاج گفت: «ما همه از آن گروهیم که در کربلا با حسین‌‌بن‌علی و یارانش جنگیده‌ایم. این‌ها که سر به شورش برداشته‌اند، دنبال انتقام خون حسین می‌گردند. اگر مختار پیروز شود، هیچ‌یک از ما را زنده نخواهد گذاشت.

بهتر است با تمام قوا و یک‌باره به مختار حمله کنیم». همة کفّار موافقت کردند. سپاه ابن‌‌مطیع به حرکت درآمد و هنگامی که به محلة «کناسه» رسید با سپاه مختار روبه‌رو شد. زنان و کودکان شیعه بر بالای بام‌ها فریاد می‌زدند: «یا مؤید! یا منصور! یا علی‌بن‌ابیطالب(ع)» و زنان و کودکان کفّار از معاویۀ ملعون یاد می‌کردند. عبدالرحمن‌بن‌سعید از عبدالله‌بن‌مطیع رخصت گرفت و با هزار سوار به میدان آمد و از یاران مختار رزم خواست. حمربن‌شمیط به میدان رفت و زخمی سهمگین بر کتف او زد. عبدالرحمن گریخت و یارانش به دنبال او میدان را خالی کردند. عبدالله‌بن‌مطیع به او گفت: « تو که می‌دانستی تاب نمی‌آوری، برای چه نفر اوّل به میدان رفتی؟» بعد عبدالصمدبن‌صخرة‌جحفی را صدا کرد و به او گفت: «به میدان برو و هرکس به جنگ تو آمد، سرش را به نزد من بیاور تا سپاه ما به شجاعت تو پشتگرم باشد»، و این ملعون، عبدالله‌بن‌حسن‌(ع) را در کربلا شهید کرده بود.

مختار که او را در میدان دید، گفت: «کیست که روان حسن‌بن‌علی(ع) و دل ما را با کشتن این ملعون شاد کند؟» ورقاء‌بن‌عازب گفت: «به یاری خدا، این ملعون را هم اکنون به جهنم روانه می‌کنم» و اسب را در میدان راند و برابر عبدالصمد ایستاد و گفت: «ای ملعون! اجلت فرا رسیده است». عبدالصمد گفت: «ای ورقاء! تو مسلمان بودی، چرا از دین خارج شده‌ای؟» ورقاء گفت: «خارجی تویی که خون فرزندان پیامبر خدا را به گردن داری» و با خشم تمام، نیزة خود را به سینة آن ملعون زد و او را به جهنم فرستاد. سپاه مختار به کفّار حمله بردند و پس از جنگی سخت، عبدالله‌بن‌مطیع به کوشک پناه برد. شیعیان کوشک را محاصره کردند و چهارروز بر در کوشک می‌جنگیدند و کار بر ابن‌مطیع سخت شد. عاقبت از مختار امان خواست. مختار به ابراهیم اشتر گفت: «ای برادر! دلم به حال پسر مطیع می‌سوزد.

از کشندگان حسین‌بن‌علی‌(ع) نیست، بلکه عامل عبدالله‌بن‌زبیر است. اگر موافق باشی به او امان بدهیم تا هر جا می‌خواهد برود». ابراهیم موافقت کرد و به ابن‌مطیع امان دادند. سران شیعه مخالف بودند و می‌گفتند او را باید کشت وگرنه به نزد مصعب‌بن‌زبیر می‌رود و فتنه‌انگیزی می‌کند. فردای آن روز مختار و ابراهیم به دارالاماره رفتند،‌ مختار به حکومت نشست و عبدالله‌بن‌مطیع به بصره نزد مصعب‌بن‌زبیر رفت و او را به جنگ با مختار برانگیخت. مصعب با سپاه بسیار همراه با ابن‌مطیع رو به کوفه آورد...

 



تاريخ : جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رامین خورنـــــــژاد(حسینی) | نظرات ()
  • ام جی | سیستان دانلود