زیبا ودیدنی از تلخندک
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

 طرحهای زیبا ی تلخندک

 

مختار

واقعا زیباست

 

بیداری اسلامی

http://www.talkhandak.com//


تاریخ : پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
ساعت : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ
یا لثارات الحسین
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >
جاریست هنوز در زمین خون خدا
 
خونی که شکوفا شده از کرب وبلا

 

 
ای فرصت انتقام, کی می آیی؟

 

 
مختار شده دلخوشی جمعه ی ما

تاریخ : شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
ساعت : ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ
حضور حضرت ماه
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

مطلبی رو توی یکی از وبلاگها دیدم هر چقدرخواستم کش نرم نتونستم بالاخره ... البته با اجازه صاحب وبلاگ فانوس بصیرت یه نمکی تغییر جزئی دادم

حضورحضرت ماه

 

 

آقا جان ، سید و راهبر عزیز تر از جانم ! دلمان سرگردان شده در کوچه های دلدادگی  و در روشنی نور ماهتاب پی شمع میگردد و غافل شده از جلوه پر فروغ رخ چون ماهت .

نیمه خرداد هم رسید آقا بی آنکه خبری از مولایمان امام عصر (عج) آید. این الرجبیون را دمیدند و ما باز هم غافلیم ... شعبان هم با همه سخاوت و نورانیت می آید بی آنکه ما ذره ای از وجودش توشه برگیریم ... باز قرار است اینقدر شبهای قدر آواره کوچه ها شویم تا از تلالو حضرت صاحب نظری برگیریم آنکه نمی شود هیچ!  در حضور حضرت ماه ، در پشت با م بیتش اختر شناسان به استهلال ماه مشغول خواهند شد !!

 

هنوز نمی دانیم حالا که موعود  نیست آقاسید علی هست ، عشق هست ، امید هست ، انتظار هست ، شور هست  ومابوی گل نرگس را ازاو مشنویم

 

مولا جان دردانه جدت در بین ماست و هنوز رسم اطاعتش نیاموخته ایم ! می خواهی دعای ظهور بخوانیم برای چه ؟ بیای تا پس فردا در عراق شعار سر دهند ما اهل تهران نیستیم مهدی تنها بماند ... می خواهی خون دل ثقیفه تهران را بخوری و 25 سال خانه نشین باشی یا لابد تشنه زهر ابن ملجم هستی ... نکند دلت هوای کرب و بلای تهران را کرده !

 

نه اینطور نیست مولای قائم ما به تاسی از جدش جگرش سوخته از زهر نارفیقانی چون ما ... سالهاست در پادگان شهوت پرستی و  غفلت ما چون پدر بزرگوارش دربند است. آقا جان میخواهی دعا کنیم که چه ؟ بیایی و به پاس وعده  صندلی های مسئولیت نعوذ بالله بر بدنت بتازیم ؟ یا خانواده ات را  الشام الشام رنج تازه ای باشد ؟ دعا کنم که بیایی و داغ مادرت در تئاتر تهران تازه شود  یا زخم پهلویش از جهالت سران فتنه عمیق تر شود ... آقا جان اگر آنروز ها مالک اشتر بود حالا آقازاده ها سوار بر شترند و راه و بی راه بر ولایت می تازند ...

اگر به نام بهشت بر حسینت شوریدند امروز همانها به نام جریان انحرافی بر بدن عاشقان حسینت میشورند

 

دعای فرج بخوانم به امید چه ؟ بیاییم در جمل بر امیر مومنان بتازیم  یا به پاس عظمت محاربه مان  خیابان به ناممان کنند و میدان ولی عصر شود میدان ابن ملجم مرادی ؟ نه آقا اگر این وضع است همان بهترکه نیایی که دیگر کمر عمه سادات طاقت ندارد و پهلوی مادر تازه التیام یافته ، آبله های پای رقیه تازه آرام گرفته و جگر سوخته پدرتان تنها مدتی است که نمی سوزد اما هنوز قلب علی (ع)  نه از زخم فرقش که از بوی تعفن فتنه خوارج وسهم خواهان جنگ جمل جراحت ها برداشته ...

 

مولا جان در پس غیبت عنایتت را از ما نگیرید برایمان دعا کنید ، برای فرجتان دعا کنید تا بلکه قدر این ماه پرفروغ که در شبهای بی خمینی خورشید راهشناسی مان است را بدانیم ، قدم در رکاب بصیرت گذاریم و پا به پای امام ، امتی باشیم که پیامبر وعده حضورمان را در عصر ظهور به اصحاب دادند ... نه دارو دسته سفیانی ها بلکه آنها که به خطی بر روی کاغد چنان ایمان دارند که جانشان را در راه صدور ارزش ها و ایاتش و حفظ کراماتش فدا می کنند.

 

مولا جان ! اماممان تنهاست ... دورش به ظاهر شلوغ است از حضور مسئولین اما ترسم بشود نماز مسلم در مسجد کوفه و بعد تازه مختارها بیدار شوند ...

 

سید ما آقای ما دعا کن برای ما !  تا بلکه فقط شکر نعمتی را که خداوند به ما عطا نمود در برهوت فراغ خمینی کبیر به جا آوریم تا نمک خورده و نمکدان شکسته نباشیم. امروز که یاد خمینی در دل مستضعفین جهان یعنی شور و شعور و دفع ظالم و در دل مستکبرین فقط یاس می آورد و سرخوردگی و حقارت ، دعا کن که رابطه فرهنگ غنی امام - امت را حفظ کنیم و بدانیم فرهنگ و رابطه معمول غرب لیبرال دولت - ملت  گنجایش هدف عظیم و والای حکومت جهانی اسلام را در خود ندارد . نصرتمان ده تا یادمان باشد که ما و همه مستضعفین جهان به دنبال پیشرفت با عدالت گرایی علوی هستیم  و نـــــه ما قشر آسیب پذیریم که به دنبال الگوهای توسعه غربی سینه چاک باشیم بلکه  تا  محو کامل استکبار جهانی علم مبارزه بر زمین نخواهیم گذاشت.مبارزه تا زمانی که همه دریابند که این غول بی شاخ و دم ساختگی ابرقدرت جهانی  سایه ایی است بی آزار و رنجور و در حال احتضار از استکبار جهانی !

 

مولا جان فقط دعا کن که بفهمیم وبدانیم او امـــام  است و ما امـــت و بیداری جهان اسلام در انتظار حضور وایفای نقش آگاهانه امت ماست که یاد گیرد تبعیت از امـــــام خامنه ای را ...

 

و چقدر با بصیرت است مالک اشتر امام خامنه ای سید حسن نصرالله  که گفت: اللهم الحفظ قائدنا الامام خامنه ای !

 برداشتی آزاد از وبلاگ فانوس بصیرت


تاریخ : پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
ساعت : ۱:٤۸ ‎ق.ظ
خیانت یا اشتباه ابراهیم بن مالک اشتر نخعی یا توطئه دشمن
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >
خیانت یا اشتباه ابراهیم بن  مالک اشتر نخعی یا توطئه دشمن
نقل است که در میان راه، دشمن بین مختار و ابراهیم اختلاف افکنده و به تفرقه افکنی پرداخت. این حیله دشمن موجب جدایی آن دو شده و گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته است، از این رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی ورزیده و حتی گفته شده به نامه های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه اش از قوای مصعب، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت .
 
همین کناره گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار ، مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود ، را با خود همراه سازند ؛ از این رو مصعب نامه ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می سپارد. نامه مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان - خلیفه اموی شام - به دست ابراهیم رسید . ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود ، پس نامه ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین - مقر حکومت خود - حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد.
 
سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی کشته شده و نزدیک سامراء به خاک سپرده شد.

تاریخ : جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
ساعت : ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ
شهادت مختار
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

 

شهادت مختار

حکومت مختار در کوفه قدرت و شوکت گرفت و دامنه آن به دیگر نقاط نیز گسترش یافت و این بر مذاق عبدالله ‏بن زبیر خوش نبود. بالاخره او، برادرش مُصعَب‏ بن زبیر را برای سرکوبی مختار روانه عراق کرد.
مصعب با مختار درآویخت و سپاه وی را شکست داد و او را تا کوفه عقب راند. مختار در دارالاماره موضع گرفت و سپاهیان مصعب، آنجا را محاصره کرده و راه رسیدن آب و آذوقه را بر آنان بستند. تا مدتی زنان شیعه با روش‌های مختلف و با استفاده از حجاب و پوشش خود، به آنان آب و غذا می‏رساندند. با شدت یافتن محاصره، مختار به یارانش گفت:
«ای یاران من، در محاصره ماندن جز ضعف برای ما ارمغانی ندارد. بیایید از قصر خارج شویم و مردانه بجنگیم و کریمانه بمیریم. به خدا قسم اگر صادقانه پا پیش گذارید نصرت خدا شامل حال شما خواهد شد.»
و در قبال جواب منفی آنان گفت:
«اما من، به خدا قسم دست بیعت و تسلیم به آنان نخواهم داد و شما را هم به پیروی از خویش مجبور نخواهم کرد. بدانید هر گاه من کشته شدم بر ضعف شما افزوده گردد و در آن وقت، حتی اگر تسلیم هم شوید، شما را خواهند کشت؛ آنگاه به یکدیگر با حسرت نگاه می‏کنید و آرزو می‏کنید: کاش پیشنهاد مختار را می‏پذیرفتیم؛ اما اگر حالا برای نبرد از قصر خارج شوید و پیروز نگردید، کریمانه مرده‏اید و بر شما سرزنشی نیست.»
مختار با نوزده نفر از یارانش از قصر بیرون آمدند و شجاعانه جنگیدند تا به شهادت رسیدند و بقیه یاران او تسلیم شدند و همان‏گونه که مختار پیش‏بینی کرده بود، دست بسته کشته شدند.
دشمنان مختار، چه اموی‌ها و چه زبیری‌ها از او ضربه‏های بسیاری خورده بودند، بدین جهت انواع تهمت‌ها را نثار او کرده و وی را کذّاب، مدعی نبوت، مدعی مهدویّت و … نامیدند و اطرافیان و اهل خانه او را به بیزاری جستن از او واداشتند.
دو تن از همسران مختار به نام‌های عُمره، دختر نعمان ‏بن بشیر انصاری و ام‏ثابت، دختر سمرة ‏بن جُندَب از لعن او سر باز زده و گفتند:
«چگونه از مردی بیزاری بجوییم که به ربوبیت خدا معترف، روزها روزه و شب‌ها به نماز مشغول بود. خونش را در راه خدا و رسول و برای کشتن قاتلان فرزند پیامبر و اصحاب و یاران آن بزرگوار، بذل کرد و خداوند وی را بر آن نامردمان مسلّط ساخت و با کشتن آنها دل‌ها را شفا داد.»

دو تن از همسران مختار به نام‌های عُمره، دختر نعمان ‏بن بشیر انصاری و ام‏ثابت، دختر سمرة ‏بن جُندَب از لعن او سر باز زده و گفتند:
«چگونه از مردی بیزاری بجوییم که به ربوبیت خدا معترف، روزها روزه و شب‌ها به نماز مشغول بود. خونش را در راه خدا و رسول و برای کشتن قاتلان فرزند پیامبر و اصحاب و یاران آن بزرگوار، بذل کرد و خداوند وی را بر آن نامردمان مسلّط ساخت و با کشتن آنها دل‌ها را شفا داد.»
به فرمان عبدالله ‏بن زبیر آن دو زن، بین لعن مختار یا مرگ مخیّر شدند. ام‏ثابت گفت:
«اگر به زور شمشیر از من کفر گفتن هم بخواهی، کفر خواهم گفت. (حالا که زور است) شهادت می‏دهم که مختار کافر بود.»
اما عمره از لعن مختار سرپیچی کرد و حتی به قیمت جانش حاضر نشد او را دشنام دهد.
وی گفت:
«این مرگ، شهادتی است که از جانب خدا روزی من شده و هیچ‏گاه آن را از دست نمی‏دهم؛ هرگز؛ (زیرا) این مرگی است گذرا که در پی آن بهشت و هم‌نشینی با پیامبر و اهل بیت او است و به خدا قسم هیچ‏گاه با فرزند هند جگرخوار، همراه نخواهم شد و فرزند علی‏بن ابیطالب را وا نخواهم گذارد. خدایا تو شاهد باش که من پیرو پیامبرت، دخترزاده‏اش، اهل بیتش و شیعیانش هستم.»
مصعب، این بانوی شجاع و با ایمان را به شهادت رساند و به شوهر شهیدش ملحق نمود. چه زیباست که بدانیم این بانوی قهرمان، شجاع، با ایمان و شهید دختر کسی بود که متأسفانه از اهل بیت منحرف و در سلک دشمنان آنان بود. پدرش نعمان‏بن بشیر انصاری همان کسی بود که پیراهن عثمان را به شام برد و در جنگ صفین در کنار معاویه و علیه امام شمشیر زد و از طرف معاویه و فرزندش یزید، والی بود. خداوند از چنین پدری منحرف، چنین دختری با ایمان به دنیا آورد تا بنمایاند که:
«یُخْرِجُّ اَلْحَیِّ مِنَ المَیِّتِ» (روم، آیه ۱۹)؛ از مرده، زنده را بیرون می‏آورد.

 


تاریخ : جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
ساعت : ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ
ناکامی فتنه«العربیه»علیه مختار درمصر و لبنان
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

ناکامی فتنه«العربیه»علیه مختار درمصر و لبنان

 

 

 

هم اکنون نسخه کامل هر چهار بخش از دوبله عربی سریال مختار ثقفی با مراجعه به نشانی www.ifilmtv.com ـ بخش شاهد ـ در اختیار بینندگان کشورهای گوناگون قرار گرفته است تا این اثر فاخر تلویزیون ایران را مطابق با افق کشورهای خودشان در ساعت های مناسب ببینند.

در همین راستا، مدیر روابط بین الملل شبکه فیلم و سریال عربی در گفت وگو با «تابناک» اظهار داشت: بیشترین شمار بازدید کنندگان سریال مختار در سایت شبکه فیلم و سریال عربی، اتباع کشورهای عربستان، عراق، مصر، بحرین، لبنان، آمریکا، انگلستان، کویت، امارات، کانادا، فرانسه، الجزایر، مراکش و یمن هستند و افزون بر آن روزانه ده ها هزار نفر نیز دوبله عربی مختارنامه را با لوگوی IFILMTV در فیس بوک و یوتیوب می بینند.

«نبیل محمود» با تأکید بر حفظ حرمت اصحاب و یاران پیامبر اکرم (ص) و رموز اهل سنت اظهار داشت: با وجود تلاش هایی که برای ثبت نام های «عبدالله بن زبیر» و «مروان حکم» در فهرست اصحاب پیامبر اکرم (ص) شده، تاکنون هیچ کس برای این افراد قایل به عصمت نشده و نمی توان در برابر حقایق مسلم تاریخی سکوت کرد زیرا «عبدالله بن زبیر» به دستور «عبدالملک بن مروان» به دار آویخته شد و به هر حال، نمی توان نقد برخی از اشتباهات را معادل توهین به رموز اهل سنت دانست.

وی همچنین اظهار داشت: امویان یک بار در زمان «یزید بن معاویه»، سپاهی را به فرماندهی «حصین بن نمیر» به مکه فرستادند و جنایاتی نظیر حمله با منجنیق و آتش زدن مسجدالحرام و کعبه معظمه را مرتکب شدند و بار دوم نیز سپاهی به فرماندهی «حجّاج بن یوسف ثقفی» به دستور «عبدالملک مروان» به مکه حمله کرده و خون های زیادی ریختند و سرانجام، «عبدالله بن زبیر» به دار آویخته شد.

اینها حقایق مسلم تاریخی است و به تصویر کشیدن اشتباهات، جنایات و اعمال خلاف برخی افراد را نمی توان به عنوان تعرض به صحابه مکرم حضرت پیامبر اکرم (ص) نکوهش کرد.

بنا بر گزارش های دریافتی، شبکه «العربیه» و گروه های تندروی وهابی از یک ماه پیش سرمایه گذاری های هنگفتی را برای تحریک احساسات اندیشمندان جهان اسلام، به ویژه در مصر، لبنان، سوریه، عراق و اردن علیه سریال مختارنامه کرده اند تا از این طریق، موج عظیمی را برای ایجاد اختلافات مذهبی در کشورهای نامبرده پدید آورند، ولی پخش چهارمین بخش از نسخه عربی مختارنامه در شبکه بین المللی «آی فیلم»، در کشورهای عربی مورد استقبال بی نظیری قرار گرفته و ده ها هزار نسخه از «دی وی دی» های این سریال در عربستان و عراق توسط مردم تکثیر و توزیع شده است.

گفتنی است، علت اصلی مخالفت برخی از وهابیان با این سریال، بیان جنایات «یزید بن معاویه» در شهادت امام حسین (ع) و به آتش کشیدن کعبه و حمله خونبار به مدینه منوره است، زیرا این سریال مجموعه وهابیان را با پرسش های بسیاری، به ویژه از سوی جوانان اهل سنت روبه رو کرده است.


تاریخ : جمعه ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
ساعت : ٥:٥٧ ‎ب.ظ
عکس جالب ودیدنی
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

عکسی از مختارنامه درکربلا که درنوع خودش جالبه

البته نمیتوان نقش پخش سریال مختارنامه را در قیامهای اخیر وبیداری اسلامی کشورهای عربی مثل بحرین بی تاثیر دانست هر چنداندک  درضمن اگه تاثیری نداشت خیلی از این آقایون خلیج نشین عربی سریال رو تحریم نمی کردن

 

 

 


تاریخ : یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
ساعت : ٢:۱٢ ‎ق.ظ
 
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >

مختارنامه

مختار کیست و حقیقت قیام او چه بود؟




هنگامی که سرهای شهدای کربلا را در کوفه به نزد عبیدالله‌بن‌زیاد ملعون آوردند، دستور داد مختار را با بند و زنجیر از زندان بیرون آورده و به نزد او ببرند. به او گفت: پسر ابی‌عبید! این سرهای آل‌علی(ع) و پیروان آن‌هاست. به این سرها نگاه کن تا غم و غصّه‌ات هزار برابر شود.

مختار گفت: ای پسرزیاد! هر چه بکاری همان را درو می‌کنی. و زار زار به گریه افتاد. ابن‌زیاد دستور داد مختار را به زندان برگردانند. مختار مدتها در زندان بود و هیچ چاره‌ای سراغ نداشت، تا اینکه کثیر معلّم را به زندان انداختند. کثیر مکتب‌دار بود و در مکتب او بیشتر کودکان، بچه‌های دشمنان اهل بیت(ع) بودند.

روزی می‌خواست آب بنوشد، به یاد تشنگی حضرت سیدالشهدا(ع) و یارانش افتاد، آب نخورد و به گریه افتاد و بی‌اختیار گفت: «لعنت خدا بر کسانی باد که حسین‌بن‌علی(ع) و فرزندان او را با لب تشنه شهید کردند». پسر سنان‌بن‌انس وقتی از مکتب به خانه برگشت، ماجرا را برای پدر خود بازگو کرد. سنان‌بن‌انس ملعون پسر را برداشت و به دارالاماره رفت و به عبیدالله‌بن‌زیاد گفت: «کار شیعیان به جایی رسیده که همة ما را لعنت می‌کنند، آن‌هم در مکتب».

عبیدالله ماجرا را از پسر سنان پرسید و دستور داد کثیر معلّم را دستگیر کنند و به زندان بیندازند. مأموران ابن‌زیاد عمامة کثیر را به گردنش انداختند و او را پای برهنه و کشان‌کشان به زندان بردند. پیرمرد بیچاره سرش را روی زانو نهاده بود و متفکر و غمگین به عاقبت خود می‌اندیشید که صدای ناله‌ای به گوشش رسید. سر برداشت و در سیاهچال به دنبال صاحب صدا گشت. جوانی را دید از سر تا پا دربند و زنجیر، که موهای سر و ریش و ناخن‌هایش دراز شده بود.

پیش رفت و پرسید:

ـ چه گناهی کرده‌ای که این طور زنجیرت کرده‌اند؟ جوان گفت: من مختاربن‌ابی‌عبیدثقفی هستم. می‌خواستم به یاری امام خود حسین‌بن‌علی(ع) بروم، پس از شهادت مسلم‌بن‌عقیل مرا دستگیر کردند. تو که هستی؟ کثیر که از ملاقات مختار خوشحال شده بود، خود را معرفی کرد و ماجرای مکتب را به او گفت. مختار به او گفت: نگران نباش! والدین بچه‌ها به زودی چاره‌ای برای رهایی تو پیدا می‌کنند.

من چاره‌ای ندارم. پیش‌بینی مختار درست از آب درآمد. روز آزادی کثیر معلّم، مختار، نامه‌ای را که به عبدالله‌بن‌عمر شوهر خواهر خود نوشته بود به او سپرد. کثیر پس از آزادی به مدینه رفت و نامه را به عبدالله‌بن‌عمر داد. صفیّه خواهر مختار به قدری گریه و زاری کرد که عبدالله‌ ناچار شد نامه‌ای به یزیدبن‌معاویه بنویسد و مختار را شفاعت کند. یزید از اینکه پسر خلیفة دوّم او را قابل دانسته و برایش نامه فرستاده است، خوشحال شد و فوراً نامه‌ای به عبیدالله‌بن‌زیاد نوشت و به او فرمان داد مختار را آزاد کند.

ابن‌زیاد ملعون با اینکه قصد ریختن خون مختار را داشت، ناچار شد او را از زندان بیرون بیاورد. وقتی مختار را به دارالاماره آوردند به او گفت: اگر بعد از سه روز تو را در کوفه ببینم، دستور می‌دهم گردنت را بزنند. مختار فردای آن روز، راه حجاز را در پیش گرفت و گاهی در طائف بود، گاهی به مکه می‌آمد و غالباً در مدینه بسر می‌برد و به خدمت امام زین‌العابدین(ع) و محمّد حنفیه می‌رسید و مدام به قیام علیه‌ بنی‌امیه می‌اندیشید. * مختار در طائف بود که به او خبر دادند شیعیان کوفه به رهبری سلیمان‌بن‌صُرد و مسیّب‌بن‌نجبه و عبدالله‌بن‌وال قیام کرده و اغلب آن‌ها به دست سپاه ابن‌زیاد به شهادت رسیده‌اند. هفت روز برای آن‌ها عزاداری کرد و رو به مکّه نهاد. وقتی به مکه رسید که سپاه شام به فرماندهی حَصِیْن‌بن‌نُمیر، مکه را محاصره کرده و با سپاه عبدالله‌بن‌زبیر که ادعای خلافت داشت، می‌جنگیدند.

مختار به یاری ابن‌زبیر رفت و با او بیعت کرد، به شرط آنکه اهل بیت(ع) را نیازارد و پس از پیروزی، حکومت کوفه را به مختار بدهد. مختار دلیرانه با سپاه شام جنگید و با عبدالله‌بن‌زیبر همراه بود تا خبر آمد که یزیدبن‌معاویه مُرده و به جهنم رفته است. سپاه شام از محاصرة مکه دست برداشتند و برگشتند. عبدالله‌بن‌زبیر در مکه به خلافت نشست و با اینکه شرط کرده و سوگند خورده بود، عبدالله‌بن‌مطیع را به امارت عراق فرستاد و حکومت کوفه را به عبدالله‌بن‌یزید انصاری داد و علناً به اهل‌بیت‌پیامبر(ص) اهانت می‌کرد. مختار به مدینه رفت و از محمدبن‌حنیفه برای قیام علیه بنی‌امیه کسب اجازه کرد و به کوفه برگشت.

مردم کوفه از عبدالله‌بن‌مطیع استقبال نکردند و شیعیان که در خانة سایب‌بن‌مالک جمع شده بودند و قصد شورش داشتند، به مختار که در دهی اطراف کوفه بسر می‌برد، نامه‌ای نوشتند و او را از قصد خود آگاه کردند. مختار به شهر آمد و به نزد آن‌ها رفت. به او گفتند: «کی قیام خواهی کرد؟» گفت: «همین امروز». گفتند: «قیام ما وقتی مؤثر واقع خواهد شد که ابراهیم‌بن‌مالک‌اشتر با تو بیعت کند و با ما همراه باشد. در آن صورت از هیچ دشمنی نمی‌ترسیم». مختار گروهی را به نزد ابراهیم فرستاد. ابراهیم شرایط خود را گفت. مختار به نزد ابراهیم رفت و اجازه‌نامه‌ای را که برای قیام از محمدحنفیه گرفته بود، به او نشان داد. ابراهیم با مختار قرار گذاشت که فردای آن روز برای بیعت به خانة مختار برود. وقتی مختار خبر آمدن ابراهیم اشتر را شنید، از شادی پابرهنه بیرون دوید و ابراهیم را در آغوش کشید و همراه با بزرگان شیعه به خانه رفتند. مختار مردی سخنور بود و چنان از مصائب اهل‌بیت‌علیهم السّلام و فاجعة کربلا یاد کرد، که ابراهیم و اهل مجلس به گریه افتادند...


سپس مختار به ابراهیم گفت: «چاره چیست و تو چه می‌فرمایی؟» ابراهیم پاسخ داد: «من چاره‌ای جز قیام نمی‌بینم. با تو بیعت می‌کنم همانگونه که دیگر شیعیان بیعت کرده‌اند. ان‌شاءالله شام را زیر و زبر می‌کنیم و قاتلان اباعبدالله‌الحسین(ع) را به سزای اعمالشان می‌رسانیم». بعد دست مختار را گرفت و با او بیعت کرد. همة شیعیان شاد شدند، قرار گذاشتند که شب پنجشنبه قیام کنند و علامت قیام این باشد که هر کس با مختار بیعت کرده است روی پشت بام خانة خود، آتش روشن کند و تا آن روز هر کس، هر اندازه می‌تواند سلاح تهیه کند. * عبدالله‌بن‌مطیع همان شب از جاسوسان خود شنید که مختار و شیعیان قصد شورش دارند. همة کشندگان سیدالشهدا(ع) را به دارالاماره دعوت کرد و به آن‌ها گفت: «همة شما در کربلا بوده‌اید و می‌دانید که اگر مختار پیروز شود، همان بلایی را به سر شما می‌آورد که شما به سر حسین(ع) و خاندان او در آورده‌اید». یکی از اشقیا گفت: «بدتر خواهد کرد، هیچ چاره‌ای نیست مگر اینکه ما پیشدستی کنیم و به او حمله ببریم».

قرار گذاشتند همة محلّه‌های کوفه را محاصره کنند تا هیچ‌کس نتواند به کمک مختار برود. عبدالله‌بن‌مطیع، کعب‌بن‌کعب را به محلّة جُبانه فرستاد و به او گفت: «هر شیعه‌ای را که دیدی، بی‌درنگ او را بکش». زِحربن‌قیس را به میدان سالم فرستاد. شمر ملعون را به محلة بنی‌کِنده فرستاد و یزیدبن‌حارث را به محلة بنی مَزاد. به شبث‌بن‌ربعی گفت: «تو با سواران خود در سبخه باش که به دیگران کمک برسانی». و همینطور هر یک از کفّار را با گروهی به محله‌ای روانه کرد و همة راه‌ها و گذرها و محلّه‌‌ها به محاصره درآمد. ایاس‌بن‌مضارب هم با دویست‌ سوار و پنجاه‌ پیاده‌ با 10‌ مشعل در بازارها می‌گشتند و نگهبانی می‌دادند. اتفاقاً آن شب ابراهیم اشتر با صد مرد از خاندان خود که همه در رکاب امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام جنگیده بودند، به قصد رفتن به خانة مختار، سواره به راه افتادند. همه شمشیر حمایل کرده بودند، امّا نیزه نداشتند. رسم عرب بود که همیشه مسلح باشند.

امّا هنگامی نیزه به دست می‌گرفتند که می‌خواستند به جنگ بروند. یکی از دوستان ابراهیم به او گفت: «ای پسر مالک! به عبدالله بن‌مطیع خبر داده‌اند که مختار قصد خروج دارد و ایاس‌بن‌مضارب با دویست‌ سوار و پنجاه‌ پیاده در بازار کمین کرده است، امشب از آنها بر حذر باش و از راه بازار مرو». ابراهیم گفت: «پسر مضارب با پنج هزار مرد هم نمی‌تواند مرا بگیرد. به خدا قسم مگر از راه بازار به سوی خانة مختار نمی‌روم». و همراه با سواران خود به طرف بازار به حرکت درآمد. در میان بازار بزازّان سپاه ابراهیم و سپاه ایاس‌بن‌مضارب روبه‌رو شدند. ایاس فکر می‌کرد سواران عبدالله‌بن‌مطیع‌اند، پیش آمد و پرسید: «کیستید؟». ابراهیم با خونسردی گفت: « منم، ابراهیم‌بن‌مالک‌اشتر نخعی، شاگرد و دست‌پرورده امیرالمؤمنین‌علی‌بن‌ابیطالب(ع)».

ایاس گفت: «معلوم می‌شود دنبال شر می‌گردی، هرشب سواره از این طرف کوفه به آن طرف می‌روی که چه کنی؟» ابراهیم گفت: «من فکر می‌کردم که آزادم و اختیار خود را دارم، بعد از این از تو مردک ملعون اجازه می‌گیرم». ایاس گفت: «من رها نمی‌کنم که هر جا دلت بخواهد بروی». ابراهیم جواب داد: «اگر رفت‌وآمد من باعث ناراحتی تو می‌شود، از خانه بیرون نمی‌آیم که تو خوشحال باشی». ایاس از لحن تمسخرآمیز ابراهیم خشمگین شد و گفت: «حرف زدن با تو فایده‌ای ندارد، الآن می‌گویم دستگیرت کنند و به نزد عبدالله‌بن‌مطیع ببرند». ابراهیم گفت: «عبدالله‌بن‌مطیع امروز امیر است، شاید فردا دیگری امیر باشد، امّا تو ناچاری با ما زندگی کنی». ایاس به یاران خود دستور داد ابراهیم را دستگیر کنند. در میان سپاه ایاس، مردی بود به نام قطن که دوست ابراهیم بود و نیزة بلندی در دست داشت. ابراهیم او را به نزد خود فرا خواند و نیزه را از دست او گرفت، تکان داد و گفت: «نیزة محکمی است» و بی‌درنگ آن را در سینة ایاس فرو برد. ایاس از پشت اسب به زمین افتاد و یارانش فرار کردند. ابراهیم به غلام خود دستور داد سرِ ایاس را از تن جدا کند تا آن را به نزد مختار ببرند.

هنگامی که ابراهیم و یارانش به نزد مختار رسیدند. ابراهیم گفت: «صلاح کار در این است که همین امشب قیام کنیم» بعد ماجرای محاصره شدن محلّه‌ها و درگیری خود را با ایاس‌بن‌مضارب برای مختار تعریف کرد. مختار سر ایاس را که دید، خوشحال شد و گفت: «این دلیل پیروزی است، همین امشب قیام می‌کنیم. امیدوارم که بر همه دشمنان همین طور پیروز شویم که تو بر ایاس پیروز شده‌ای». بعد دستور داد روی پشت بام‌ها آتش روشن کنند. سی‌و‌هفت مرد از یاران مختار که در همسایگی او بودند به دستور او عمل کردند و طبل قیام زدند، ولولة طبل و هیاهوی مردم در فضای شبانگاهی طنین افکند، امّا کسی به یاری مختار نیامد. زیرا وعدة آنها شب پنجشنبه بود و مختار و ابراهیم ناچار شده بودند شب سه‌شنبه قیام کنند.

ابراهیم گفت: «شاید نمی‌توانند از خانه‌ها بیرون بیایند. عبدالله‌بن‌مطیع تمام محلّه‌ها را از سوار و پیاده پر کرده است. تو همین جا باش! من می‌روم و تلاش می‌کنم به مردم خبر بدهم که ناچار شده‌ایم زودتر قیام کنیم». عبدالله‌بن‌مطیع وقتی از کشته شدن ایاس‌بن‌مضارب آگاه شد، راشد پسر ایاس را به نزد خود فرا خواند و به او گفت: «ابراهیم اشتر پدرت را کشت و سرش را به نزد مختار برد». راشد به گریه و زاری افتاد. عبدالله‌بن‌مطیع به او نهیب زد که: «گریه و زاری را برای زن‌ها بگذار! همین الآن سوار شو و سپاه پدرت را با خود به همراه ببر و سعی کن همین امشب انتقام پدرت را از ابراهیم بگیری». ابراهیم در کوفه به دنبال شیعیان می‌گشت تا آن‌ها را به کمک مختار بفرستد و راشدبن‌ایاس و عمرو بن حجاج به دنبال او می‌گشتند و هر یک از طرفی می‌رفتند. در نزدیکی مسجد فاطمی ابراهیم و عمرو با یکدیگر روبه رو شدند.

عمرو گفت: «کیستی؟» ابراهیم گفت: «منم، ابراهیم بن‌مالک‌اشتر نخعی، تو کیستی و به دنبال چه کسی می‌گردی؟» عمرو گفت: « دشمن تو و امام تو، عمرو بن‌حجاج، به دنبال سر تو می‌گردم». ابراهیم خشمگین شد و نعره‌ای رعدآسا زد و همراه با یاران خود به سپاه عمرو حمله بُرد. چهل‌تن از سپاه عمرو کشته شد و بقیه فرار کردند. ابراهیم و یارانش محلّه به محلّه می‌رفتند و فریاد می‌کشیدند و مردم را از قیام مختار خبر می‌دادند. بُشربن‌مازن مخفیانه به محلّة شاکریه رفت و به شیعیان آنجا خبر داد که مختار خروج کرده است. هزاروچهارصد مرد مسلح بیرون آمدند و در حالی‌که فریاد می‌زدند: «یالثارت‌الحسین(ع)»، به سپاه کعب‌بن‌کعب حمله کردند. کعب وحشت‌زده فرار کرد و افرادش هر یک از سویی گریختند. و سپاه شیعیان به یاری مختار آمدند.

عبدالله‌بن‌مطیع که عرصه را بر خود تنگ می‌دید. تصمیم گرفت یاران خود را به نبرد مختار بفرستد. شبث‌بن‌ربعی را با دوهزار سوار فرستاد و گفت: «تو از سمت راست به مختار حمله کن». دوهزار سوار نیز به ایاس‌بن‌مضارب سپرد و گفت: «تو از سمت چپ به مختار حمله کن، تا به خود بجنبد، او را دستگیر کرده‌اید. اگر توانستید او را زنده به نزد من بیاورید، اگر نشد سرش را برایم بفرستید». مختار، ابراهیم را به مقابله با شبث‌بن‌ربعی فرستاد و یزیدبن‌انس را به رویارویی با راشدبن‌ایاس. ابراهیم پس از آنکه سپاه شبث را شکست داد، به یاری یزیدبن‌انس رفت و هنگامی رسید که آن دو قصد جنگ تن‌به‌تن داشتند. ابراهیم خود را به میان معرکه انداخت و گفت: «ای پسر ایاس! می‌دانی که پدرت را من کشته‌ام.

بهتر است با من بجنگی». راشد خشمگین شد و به ابراهیم حمله کرد، دو ضربة شمشیر میان هردو ردوبدل شد، راشد ضربة سوم را غافلگیرانه و محکم فرود آورد و ابراهیم آن را به سختی رد کرد و اسب را به تاخت درآورد و چنان ضربتی بر سر راشد زد که او را تا کمر به دو نیم کرد و از اسب به زمین انداخت. سپاه مختار به دشمنان حمله بردند و آن‌ها را تارومار کردند. هنگامی که شیعیان با خبر شدند که دشمن محلّه‌ها را رها کرده است، گروه‌گروه، جوشان‌ و‌ خروشان به سوی خانة مختار به راه افتادند. از آن طرف عبدالله‌بن‌مطیع سران سپاه خود را جمع کرد و به آن‌ها گفت: «نباید بگذاریم شیعیان بر ما پیروز شوند، وگرنه با ما کاری می‌کنند که تا روز قیامت بازگو خواهد شد». عمروبن‌حجاج گفت: «ما همه از آن گروهیم که در کربلا با حسین‌‌بن‌علی و یارانش جنگیده‌ایم. این‌ها که سر به شورش برداشته‌اند، دنبال انتقام خون حسین می‌گردند. اگر مختار پیروز شود، هیچ‌یک از ما را زنده نخواهد گذاشت.

بهتر است با تمام قوا و یک‌باره به مختار حمله کنیم». همة کفّار موافقت کردند. سپاه ابن‌‌مطیع به حرکت درآمد و هنگامی که به محلة «کناسه» رسید با سپاه مختار روبه‌رو شد. زنان و کودکان شیعه بر بالای بام‌ها فریاد می‌زدند: «یا مؤید! یا منصور! یا علی‌بن‌ابیطالب(ع)» و زنان و کودکان کفّار از معاویۀ ملعون یاد می‌کردند. عبدالرحمن‌بن‌سعید از عبدالله‌بن‌مطیع رخصت گرفت و با هزار سوار به میدان آمد و از یاران مختار رزم خواست. حمربن‌شمیط به میدان رفت و زخمی سهمگین بر کتف او زد. عبدالرحمن گریخت و یارانش به دنبال او میدان را خالی کردند. عبدالله‌بن‌مطیع به او گفت: « تو که می‌دانستی تاب نمی‌آوری، برای چه نفر اوّل به میدان رفتی؟» بعد عبدالصمدبن‌صخرة‌جحفی را صدا کرد و به او گفت: «به میدان برو و هرکس به جنگ تو آمد، سرش را به نزد من بیاور تا سپاه ما به شجاعت تو پشتگرم باشد»، و این ملعون، عبدالله‌بن‌حسن‌(ع) را در کربلا شهید کرده بود.

مختار که او را در میدان دید، گفت: «کیست که روان حسن‌بن‌علی(ع) و دل ما را با کشتن این ملعون شاد کند؟» ورقاء‌بن‌عازب گفت: «به یاری خدا، این ملعون را هم اکنون به جهنم روانه می‌کنم» و اسب را در میدان راند و برابر عبدالصمد ایستاد و گفت: «ای ملعون! اجلت فرا رسیده است». عبدالصمد گفت: «ای ورقاء! تو مسلمان بودی، چرا از دین خارج شده‌ای؟» ورقاء گفت: «خارجی تویی که خون فرزندان پیامبر خدا را به گردن داری» و با خشم تمام، نیزة خود را به سینة آن ملعون زد و او را به جهنم فرستاد. سپاه مختار به کفّار حمله بردند و پس از جنگی سخت، عبدالله‌بن‌مطیع به کوشک پناه برد. شیعیان کوشک را محاصره کردند و چهارروز بر در کوشک می‌جنگیدند و کار بر ابن‌مطیع سخت شد. عاقبت از مختار امان خواست. مختار به ابراهیم اشتر گفت: «ای برادر! دلم به حال پسر مطیع می‌سوزد.

از کشندگان حسین‌بن‌علی‌(ع) نیست، بلکه عامل عبدالله‌بن‌زبیر است. اگر موافق باشی به او امان بدهیم تا هر جا می‌خواهد برود». ابراهیم موافقت کرد و به ابن‌مطیع امان دادند. سران شیعه مخالف بودند و می‌گفتند او را باید کشت وگرنه به نزد مصعب‌بن‌زبیر می‌رود و فتنه‌انگیزی می‌کند. فردای آن روز مختار و ابراهیم به دارالاماره رفتند،‌ مختار به حکومت نشست و عبدالله‌بن‌مطیع به بصره نزد مصعب‌بن‌زبیر رفت و او را به جنگ با مختار برانگیخت. مصعب با سپاه بسیار همراه با ابن‌مطیع رو به کوفه آورد...

 


تاریخ : جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩
ساعت : ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ
مختارنامه
نوشته شده به دست رامین خورنـــــــژاد(حسینی)
نظرات >


مختار بن ابى عبیدة بن مسعود بن عمرو بن عمیر بن عوف بن قسى بن هنبة بن بکر بن هوازن؛ از قبیله ثقیف؛ کـه قبیله مشهـور و گسترده‌اى از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، می‌باشد.

 

کنیه‌اش ابواسحاق و لقـبش کـیـسـان بود که فـرقـه کـیـسـانیه منسوب به او است. کیسان به معناى زیرک و تیزهوش است.

طبق روایتى، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از یـاران امـیـرالمـؤمـنین مى‌گوید: "لقب کیس را امیرالمؤمنین به مختار دادنـد.

پـدر مـخـتـار ابـوعـبـیـده ثـقـفـى است که در اوایـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـدیـنـه آمـد و در آنجـا سـاکن شد. وى یکى از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش ‍ کـسـرى(ایـران) در زمـان عمر بود.


ماجراى رشـادت این دلیرمرد در واقعه یوم الجسر در جنگ با ارتش ایران در منطقه بصره معروف است.

مـادر مـخـتـار دومـه است که از زنـان بـا شخصیت بـود و او را صـاحـب عقل و راى و بلاغت و فصاحت دانسته‌اند

وى ادب و فضائل اخلاقى را از مکتب اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) آموخت،و در آغاز جوانى، هـمراه با پدر و عموى خود براى شرکت در جنگ با لشکر فُرس به عراق آمد و خاندان او همانند بسیارى از مسلمانان صدر اسلام، در عراق و کوفه ماندند.


مختار در کنار امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و پـس از شهادت آن حضـرت، بـراى مدتى کوتاه به بصره آمد و در آنجـا سـاکـن شد.

علامه مجلسى(ره) مى‌فرماید:

مـختار، فضایل اهل بیت پیامبر اکرم را بیان مى‌کرد و حتى مناقب امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین(ع) را براى مردم منتشر مى‌ساخت

و معتقد بود که خاندان پیامبر از هر کس براى امامت و حکومت پس از پیـامبـر سـزاوارتـرند و از مصـایـبى کـه بـر خـانـدان پیامبر وارد شده، ناخشنود بود.

خاندان مختـار از شیعیان مخلص و علاقه‌منـدان بـه اهل بیت رسالت(علیهم السلام) بودند


تاریخ : پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
ساعت : ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ
  • ام جی | سیستان دانلود